شاهزاده خانوم کوچولو

در   روز گاری   قدیم  ملکه‌ای  بود  که  دوست  داشت

حرف  بزنه  ،  جنب  و  جوش  کنه  ،  سر  و  صدا  کنه.

شاه  از  کارهای  ملکه  خشمگین  می‌شد  و  میگفت:

تو  ملکه‌ای  نباید  سر  و  صدا راه بندازی. ملکه دختری

به دنیا آورد و خودش با همان به دنیا آوردن از دنیا رفت.

شاهزاده  خانوم  کوچولو  هم دوست داشت حرف بزنه

جنب و جوش داشته باشه ، سر و صدا کنه و بازی کنه.

شاه  از  کارهای  دخترش  خشمگین می‌شد و میگفت:

تو شاهزاده‌ای نباید سر و صدا کنی.

شاهزاده خانوم کوچولو مثل یه مجسمه بود نه اسباب بازی داشت

و نه بازی می‌کرد و نه حرف می‌زد و فقط میگفت  :  بله  یا خیر !!!

شاهزاده خانوم کوچولو همیشه آرزو میکرد که ای کاش هیچوقت شاهزاده نمی‌شد...